بوســـــــــه تو غصــــــه فــردا بَرَد
ما دل از این دسـت، به تو داده ایم
دســــت تــــو دل، از همه ما بَرَد!

جدیدترین آلبوم حمید عسکری هم به نام کمای 2 به بازار اومده و من یکی از آهنگاشو که به
نظرم خیلی قشنگ خونده بود رو میذارم برای دانلود...
دانلود آهنگ چشمهای تو(حمید عسکری)

خـــــــدایا جان مـا و جان دلبر
لب خشکیده بر دستـــان ساغر
تن سیمــین او در جان چشمم
نشســـــــته تا بیاید جان دیگر!
با سلام خدمت همه عزیزان... این وبلاگ چندسالی بود که به نام در امتداد شعر فعالیت می کرد و من به عشق همسر عزیزم آنرا به نام برای عزیزم فرحناز، تغییر نام دادم تا بتوانم در یک فرصت کافی وبلاگی را به نام همسرم، ایجاد کنم و مطالب مربوط به ایشان را در آن وبلاگ بنویسم. امروز بالاخره موفق شدم و بنابراین این وبلاگ دوباره با همان نام سابق به کار خود ادامه می دهد و مطالبی که درباره همسر عزیزم نوشته می شود در وبلاگی که آدرس آن در زیر آمده است، ارائه می شود:
www.farahnaaz.blogfa.com

آری در کنار تو خواهم ماند. در کنار تو خواهم ماند و عشق را در کنار تو تفسير خواهم کرد . بيا فرحناز ...بيا و با خود شاخه ای گل بياور تا با آن رابطه را به گلدان خالی خانه هديه کرده باشيم . يک شاخه گل تا از آن بوی خدا استشمام کنيم . بيا تا در کنار تو ، خويشتن را امضا کنيم و انقلابی را که در التهاب چشمانم به وقوع پيوسته را . و احساسی که هر گاه تو را می بينم در وجودم ، شعله می شود . بيا تا با تو ، تو را معنا کنم . تو را ... و تمام آن چه را در خويشتن به ابهام نهاده ای . تو را و تمام آن چه را در اجابت يک سلام من ، بغض کرده ای . بغضی که پنجره ها را به گشودنی تازه وعده می داد...
زندگی زیباست ای زیبای من...
امروز کلا روز عجیبی بود. صبح که صداتو شنیدم مثل همیشه احساس آرامشی عجیب بهم دست داد. دوست داشتم ساعت ها برام صحبت کنی بی آنکه من حرفی بزنم. با آنکه اندوهی در میان سخنانت بود. من نیز چون تو دلتنگم عزیزم. باور کن که این روزهای جدایی از تو بر من دلسوخته و عاشق نیز به سختی می گذرد. این روزها برای آنکه سختی دوری تو را به گونه ای از خودم دور کنم مدام از خوابگاه خارج میشم. نمی دانم چرا احساس میکنم توی خوابگاه آرامش ندارم. حس عجیبی هست که مرا ناخودآگاه مجبور می کند دل از خوابگاه بکنم و برم توی شهر قدم بزنم. آن هم تک و تنها. و همدم من مثل همیشه موسیقی است. که آن هم مرا بیشتر به یاد تو می اندازد و بجای آنکه دوای درد ما باشد خود دردی دوباره است! با این حال من به این نتیجه رسیده ام که بی موسیقی زندگی برای آدم ها می تواند چقدر بی معنی باشد. راستی فرحناز...امروز عصر دوباره سردرد اومد سراغم. رفتم داروخانه کنار دانشگاه تا قرص سردرد بگیرم دیدم تعطیله. اجبارا گفتم برم تو پارک کنار خوابگاه و توی هوای آزاد بشینم شاید بهتر بشم. توی پارک که بودم آنقدر دلم برایت تنگ شده بود که نمی توانم برایت توصیف کنم. تنها نشسته بودم و به تو فکر می کردم. دوست داشتم کنارم بودی و با هم در این هوای پاییزی اصفهان قدم می زدیم... زیباست مگه نه؟ ولی افسوس...فعلا ما از هم دوریم...و فعلا باید این سختی های جدایی را تحمل کنیم. امشب وقتی دوباره صدای زیبایت را شنیدم آرام تر شدم. حرف های تو مرهم دردهای دل من است. هر وقت صدایت را می شنوم احساس می کنم در کنارم هستی... به هر حال زندگی زیباست ای زیبای من. با تمام سختی هایش. و این سختی ها به زیبایی این زندگی می افزاید. دوستت دارم عزیزم...
اصفهان
جمعه
2 آبان ماه 1388

شبــــــی را شبنمـی افتاد بر گل
بجنبید از تکــــــان برگ، سنبل
نگاهــــی کرد بر چشمان پر ابر
میان دست شب، گیر است بلبل!
ای فرحناز ترین قصه عشق
ای که از بوی تو دلشادم و مست
باید از عشق تو ای باده شوق
چشم دل از غم این فاصله بست
فاصله درد من و درد تو نیست
درد ما بودن و نابودن ماست
بودن از عشق ولی دور از هم
چه بد است از من و تو این همه غم!
ای گرفته تن تو عطر خدا
با من از غربت این فاصله ها باز بگو
با من از غصه این پنجره ها
کز نبود تو چنین خسته شدند
به نگاهی به تو دلبسته شدند
با من از بوی نفس های خودت باز بگو...
از غم عشق تو امروز اگر
مست و آواره دنیا نشوم
خسته از باور فردا نشوم
تو بگو ای همه قصه من
تا به کی از غم نادیدن تو
چشم بر گوشه این ماه زنم؟
ماه من...
تا به کی دست من از دست تو دور؟
ای همه جلوه چشمان تو نور؟
ای همه آتش خورشید خدا
که در آن گوشه چشمان تو هست
تو در این کوچه تاریک بمان
روی این دیده تاریک دلم، سخت بتاب
تا که از نور تو پر نور شوم...
من که از بوسه عشق تو چنین سرمستم
من که از دوری تو
دل از این مردم بیهوده ی بی غم بستم
بی تو سرمست نگاهی هستم
که تو دادی دستم!
دست من را تو بگیر
تا سراسر همه از بوی تو سرشار شوم
تا که از خواب تو بیدار شوم!
ای فرحناز ترین باده عشق
بی تو امروز ندارد لب من
جز تو ای ساغر مِی، همنفسی
هیچ امروز ندارد دل من
جز تو امروز مگر جز تو کسی!
آه ... تا کی غم نادیدن تو؟
ای همه جلوه چشمان تو نور
تا کی این دست من از دست تو دور؟
چه کنم؟
تو بگو؟
تقدیم به همسر عزیزم: فرحناز
26 مهرماه 1388
اصفهان


ساعت 1 بعد از ظهر بود که از لار حرکت کردم به سوی شیراز. پس از اینکه یک هفته در کنار همسر عزیزم بودم و در کنار او روزهای زیبایی را داشتم. ساعت 5/5 رسیدیم شیراز. بعد سوار اتوبوس تهران شدم تا اصفهان پیاده بشم. البته با دو ساعت تاخیر. یعنی ساعت 8 شب حرکت کردیم به سوی اصفهان. چند بار اتوبوس ایستاد و در طول مسیر کلی مسافر سوار کرد و من اصلا احساس می کردم سوار اتوبوس خط واحد شدم! حتی یک بار مجبور شدم برم و به راننده تذکر بدم که اگه قراره حرکت نکنن به پلیس راه گزارش بدم. واقعا ما ایرانی ها کی میخواهیم به اون فرهنگ اولیه شهروندی دست پیدا کنیم. نمی دانم. سردردم هم شروع شده بود و دلتنگی جدایی از همسرم نیز مرا سخت می آزرد. خوابم نمی برد ولی حوالی ساعت 3 بامداد بود که موبایلم زنگ می زند. خواب خواب بودم. همسرم بود که میگفت همین الان با زلزله ای که اومده از خواب پریده! من نگاهی به بیرون انداختم دیدم اتوبوس به سرعت داره از اصفهان خارج میشه! از ترمینال صفه که رد شده بود... به راننده گفتم آقا چرا پیاده نمی کنی اصفهان؟ با قیافه حق به جانبی گفت: ما ده دقیقه تو ترمینال صفه وایسادیم مسافر پیاده کردیم، حضرتعالی خواب تشریف داشتی! عجب... اگه همسرم باهام تماس نمی گرفت بعید بود که من از خواب بیدار بشم و اصفهان پیاده بشم. شاید می رفتم تهران و مجبور می شدم از تهران دوباره اتوبوس بگیرم و برگردم اصفهان! به هر حال به خیر گذشت. برام عجیب بود که دقیقا همون لحظه لار زلزله بیاد و همسرم بیدار بشه و بهم زنگ بزنه و من از خواب بیدار بشم و ببینم دارم از اصفهان میریم بیرون! به هر حال خوشحالم که ما حتی توی خواب هم اینقد هوای همدیگه رو داریم!
اصفهان
26مهرماه 1388

در پیوستار دیدگان زیبای تو عشقی است که مرا به بی نهایتی می برد که قلم از نوشتن باز می ماند. دیشب خوابی دیدم که ساعت هاست مرا به فکر فرو برده است. باور نمیکردم که مادرم را به خواب ببینم و به من به خاطر آنکه با تو فرحناز عزیزم ازدواج کرده ام بستاید. بعد از آنکه مادر عزیزم ما را تنها نهاد و به سرای ابدی شتافت من شاید هیچوقت اینگونه او را به خواب ندیده بودم که در کنارش بنشینم و با هم از توحرف بزنیم. آری... مادرم به من تبریک گفت و از اینکه من توانسته ام تو را برای شریک زندگی خود برگزینم سخت خوشحال بود. من هم خوشحالم که روح مادرم اینقدر به من و تو نزدیک است. خوشحالم که او از آن دنیای دیگر نیز به ما فکر می کند. خدا رحمتش کند. کاش اینجا بود و در کنارش می نشستم و به حرف های زیبایش گوش می سپردم...
20 مهرماه 1388
لارستان

عزیزم فرحناز...
دوست نداشتم که شب زیبایی را که به یاد تو برای خودم فراهم آورده بودم اینگونه به پایان برسد که شاهد گریستن تو باشم... گریستن برای دوری و جدایی. عزیزم می دانم که قلب زیبایت سرچشمه محبت است و وجودت به من آرامشی می دهد که به توصیف نمی آید. اما می خواهم باور کنی که وقتی متوجه شدم اشک می ریزی دلم گرفت و گویا کسی به قلب خسته ام پنجه زد. نمی خواستم این دوری کوتاه بین من و تو باعث شود که اینقدر دلمان بگیرد. عزیزم دوستت دارم و می دانم که چقدر دوستم داری. من به اشک های تو احترام می گذارم و می خواهم باور کنی که هیچ چیز برای من عزیزتر و زیباتر از این نیست که بدانم اینگونه مرا دوست می داری. فرحناز عزیزم...هیچوقت در زندگی باور نمی کردم که چون تویی را داشته باشم که بتواند در این مجال اندک مرا اینگونه به خود عاشق کند. تو به راستی جاذبه ناتمام عشق و محبتی که اینگونه مرا اسیر نگاه و صدا و اشک های خود کرده ای. کاش در خود این توانایی را می دیدم که بتوانم به اندازه یک قطره از آن اشک های زیبای تو به تو خدمت کنم. فقط می خواهم با تمام وجودم بگویم دوستت دارم و برای آنکه دوباره در کنار تو باشم، لحظه شماری می کنم. البته این روزها یک توفیق اجباری نصیب ما شده و هفته بعد را تعطیل شدیم به همت بچه های کلاس و این فرصت نیکویی است که بتوانم باز به سوی تو بازگردم.
تمام خوبی های تو در ذهن من باقی خواهد ماند. قدرت عشقی که امروزه تو در من به وجود آورده ای، مرا به قدم های بزرگ تر در زندگی، در کنار تو امیدوار ساخته است.
به امید روزهای زیباتر...
15مهرماه 1388
اصفهان

بیا برگرد ...
برایت شعرهای تازه خواهم خواند
برایت قصه های تازه خواهم ساخت
برایت حرف های تازه خواهم زد
برایت از گل سوسن
هزاران خانه خواهم ساخت
تو را من دوست تر خواهم داشت!
بیا برگرد ...
اگر برگردی اما، من
نگاهت را به قاب آرم
زنم بر سینه دیوار
شب و روز از نگاهت شاد تر گردم!
تمام حرف های تازه ات را حفظ خواهم کرد
بیا برگرد...
برایت شعرهای تازه آوردم
نمی دانم چرا انگار
برایت حرف های تازه خواهم داشت!
اگر برگردی اینجا من
کنارت روز و شب افسانه خواهم خواند
برایت در سحرگاهان
هزاران قصه خواهم ساخت!
بیا برگرد ...
هنوزم بوی تو در روزن مهتابی این خانه پیچیده ست
هنوزم چشم های من
تو را در انتهای جاده های خلوت این کوچه ها دیده ست
هنوزم حرف های تو
به گوشم شاد و شیرین است
بیا تا با تو من ، خود را رها سازم
از این بیهوده پوسیدن
از این پوچی
از این زنگاره، بر دل های سربی، سخت کوبیدن
از این بیهوده گفتن ها
از این بی تو سرودن ها
از این درجاده های خلوت معنی دویدن ها
بیا برگرد ...
تقدیم به همسر عزیزم: فرحناز

وداع با تو تلخ بود و تلخ تر از آن اشک های تو بود که بر گونه هایت می ریخت و این جدایی را سخت و سخت تر می ساخت... کاش می توانستم همیشه در کنار تو می ماندم و به چشمان زیبایت خیره می شدم .عزیزم، این روزهای زیبا برای من هیچگاه تکرار نخواهد شد. این روزهای زیبا را مگر می توان به فراموشی سپرد؟ مگر می توان لبخندهای همیشه زیبای تو را از یاد برد؟ مگر من می توانم بدون نگاه عاشقانه تو آرامش یابم؟ نه ...ممکن نیست. امروز باید دوری تو را با تمام سختی هایش تحمل کنم. دوستت دارم عزیزم و می خواهم باور کنی که هیچ چیز نمی تواند جز بودن در کنار تو مرا آرام کند. خاطرات این چند روز با هم بودنمان برای من تا همیشه در ذهنم تداعی عشقی است که از عمق وجود من و تو برخاسته است. عشقی پاک و مقدس. عشقی که خدا به ما هدیه داده است. هیچگاه نمی توانم فراموش کنم که باید خدایم را به خاطر آنکه تو را به من هدیه داده است سپاسگذار باشم. تو بهتر از آنی بودی که من کمترین می فهمیدم و تو عزیزتر از آنی هستی که من بتوانم به قلم نارسای خود شرح و توصیفش کنم. فقط می توانم بگویم دوستت دارم و برای همیشه در کنارت خواهم ماند...
عزیزم می دانم که این روزها بر من و تو سخت می گذرد. وقتی به یاد می آورم آن شب آخر را که دست در دست همدیگر در کنار هم قدم می زدیم، بغضی گلویم را می فشرد. بغضی که نشانه محبت است. نشانه عشق. من هنوز هم نمی دانم که اگر آن روز آخر تو را نمی دیدم چه می شد و سرنوشت برای من چگونه رقم می خورد! چه می کردم و به کجا ره می سپردم؟ نمی دانم. همه چیز برای من و تو امروز از نو آغاز شده است. من و تو امروز باید خوشبختی با هم بودنمان را به تمام معنایش برای همدیگر بوجود بیاوریم. همانگونه که آن شب به تو گفتم ما باید چنان خوب و خوشبخت باشیم که همه از ما و عشق ما و زندگی ما بگویند. ما باید بدانیم که بیش از آنچه می دانستیم امروز خوشبختیم زیرا توانسته ایم در این مدت کوتاه، چنان همدیگر را دوست داشته باشیم که برای وداعی کوتاه، اشک بریزیم و بغض کنیم. این اشک ها قشنگ است فرحناز... این بغض ها مقدس است. بگذار اینگونه عشق را معنا کنیم. بگذار عشق آرام آرام بداند که چگونه می تواند آغازگر یک زندگی تازه باشد. بگذار برای همیشه بفهمیم که چگونه از هیچ می تواند دنیایی بوجود بیاید و از محبتی کوچک، عشقی بزرگ حاصل گردد. شب هایی که در کنار تو بودم برای من زیباترین خاطرات زندگیم بود. و امروز من توانسته ام همسفر زندگیم را بیابم و این در من شوری به وجود آورده است که یارای گفتنش نیست و هیچ آرزویی برای من بزرگ تر و دوست داشتنی تر از داشتن تو نیست. جای خالی تو امروز برای من که از تو دور افتاده ام بیش از پیش احساس می شود. و می دانم که زندگی بدون تو بر من سخت و تلخ و دشوار خواهد بود. امیدوارم که بتوانم خوبی های تو را جبران کنم. مهربانی های تو را و تمام آنچه تو داری و من ندارم. دوستت دارم و همیشه در کنارت خواهم ماند...
اصفهان
12/7/1388
این شعر
را امروز عصر سر کلاس یکی از اساتید بزرگوار سرودم. یعنی وقتی آقای دکتر داشت
نظریه ها و رویکردهای جامعه شناسی جدید را برای ما زیر و رو می کرد، من در حس و
حال خودم بودم و داشتم شعر می گفتم. امروز از سویی برای من یک روز بزرگ است. امروز
من یک بله شنیده ام. امروز این بله
مرا به دنیایی دیگر وارد می کند. مرا از پیله ای که خود به نام عشق بر خود تنیده
ام رها می سازد. من امروز می توانم وارد یک دنیای دیگر شوم. دنیایی که می توانم نه
اینکه به آنی که دوستش دارم برسم بلکه می توانم به آنی که دوستش خواهم داشت و او
نیز مرا دوست خواهد داشت بپیوندم. دنیایی که عاری از این زرق و برق های دروغینی
است که به نام عشق از آن یاد می کنند. امروز برای من روز خوشایندی است و من
خوشحالم و درونم از شنیدن خبری که به من داده اند مسرور است. اما کاش می دانستم
پیش از آنکه خود را گرفتار عشق هایی کنم که برای من جز درد و سختی به همراه نداشته
اند، خود را محتاج به کسی کنم که می تواند شکوه دوباره یک محبت باشد. بیش از آنکه
بخواهد ادعای عشق ورزی کند، ادعای انسانیت کند. خوبی را بفهمد. درک کند که من چه
می گویم و بفهمد که زندگی بدون عشق هم به زیستنش می ارزد. آری...ما انسان ها باید
بیش از آنکه ادعای عاشقی کنیم، معنای واقعی دوست داشتن را بفهمیم. یا بهتر است
بگویم که اول ببین می توانی کسی را دوست داشته باشی بعد عاشق شو... وگرنه این عشق
راهی است که تو را به بیراهه می برد. من آدم های بسیاری دیده ام که با عشق برای
همیشه زندگی خود را از دست داده اند. زیرا معنای عشق را نمی فهمیدند. ما اگر
نتوانیم بدانیم عشق کجا به راه است و کجا بیراهه، همیشه یک خطر بزرگ است. مخصوصا
آنکه این عشق، یک سویه باشد. که سراسر درد است و محنت و غم. بیایید باور کنیم که
بدون عشق هم می توان زیست. شاید بعدها خود عشق، ناچار شود خودش با ما کنار بیاید.
شاید بتوانیم خودمان را به او تحمیل کنیم...
از آن روزی که رفتـــــــــی از کنارم تمــــام کوچه ها تاریک و سرد است
نفس در سینــــــه ی افسرده ام نیست چه دردی بدتر از این داغ و درد است
نگاهــــم پشت در مانده ست امروز و بغضـــــــی در گلویم مـی زند در
سکوت خانه را بشکســــــته این باد چه بی رحم اسـت این سرمای آذر!
تمام روز را در خانـــــــــــه ماندم صدایم در گلوی من شکسـته ست
درونم آتشـــی از ســـوز سرمــــــا میان دست و پای من نشسـته ست
صـدای پچ پچ باد اســــــــت و باران کنار خلـوت این خانـــــــه ی ما
نشســـــــته آه ســــــــــردی بر گلویم عجب زخمی گرفته شانـه ی ما
برای دیــــــدن روی تــو مـــــن باز کنار کوچــه هـــای شـب نشستم
ندیدم من ولی جز سایــــــــه خویش چه مظلومــانه امــــا من شکستم!
31شهریور ماه 1388

مـــــــــن تو را تا آخرین لحظه ها
آن زمان کز عشق می سازم جنون
آن زمــــــان کز شور درد عاشقی
می کنم دیروز خــود را من کنون
آن زمـــان کز سایـه های ابر درد
لرزد این جانــــم به سرمای سحر
می روم تا باز گـــــردم من ز در
می روم من تا به دنیــــــــای دگر
مــــــــن تو را تا آخرین بوسه ها
زشتـــــی سرخی غم بر گونه ها
جنبش مار جنــــــون در پونه ها
می توانم دیـــدن و افسرده گشت
چشم ازین دنیای مارو پونه بست
آری از دسـت تو مـن افسرده ام
این چـنین در دام محنت مرده ام
این چنـین ره بر در بیچـــارگان
از جـفای ظلمــــت شب برده ام
زنــــده ام اما بدان من مرده ام !
امشب از درد تو باید حرف زد
حرفهایی تازه تر از درد و غم
من تمــــام شب به دنبال تو ام
تو مرا تا اوج ظلــمت برده ای
کس نکرد این بی وفایی با دلم
بیوفایی که تو با من کرده ای !
1385/10/6
